یادمه وقتی که تو یه مجموعه اداری کار می کردم و تازه وارد یه محیط کاری می شدم و به دنبال تجربه و یادگیری بودم به موضوع جالبی در عرصه کارم برخوردم که برام اون موقع جالب و الان برام طبیعی است.
حالا داستان از اين قراره:تو اون مجموعه شاید بیش از بیست کارشناس مشغول به کار با پرونده های مختلف بودن و هر هفته به طور یکسان تعداد معینی پرونده ارجاع مي شد ، رسيد تا روزي كه مسئول تشكيلات به يكي از كارشناسان تو هفته تعداد كمتري پرونده ارجاع داد كه من متعجب شدم و هفته بعد، از هفته قبلش كمتر تا هفته اي كه اصلا پرونده ارجاع داده نشد ، برام سوال شد و معترضانه به دفتر مسئول سازمان رفتم و به صورت ديپلماتيك مراتب اعتراضمون رو ابلاغ كرديم و اون هم خيلي مودبانه من رو به آرامش دعوت كرد و بهم گفت داري تجربه كسب مي كني بزار بهت توضيح بدم برادر كه چرا اين كار رو كردم .
به من گفت من اون كارشناس رو دوست دارم ، باهاش دشمني ندارم، بهش علاقه مندم ، براي آيندش هم نگرانم اما الان به درد مجموعه نمي خوره لذا به خاطر احترامي كه داره نمي تونم اخراجش كنم ،لذا بايد كاري مي كردم كه خودش بره و ميدونم كه ميره .
آره طرز عملكرد اون مدير باعث شد كه استعفا بنويسه و بره و مدير هم با آغوش باز اين استعفا رو پذيرفت.
خلاصه گفتن اين داستان در مقدمه مي خواد به جاهايي نه چندان خوبي برسه ، بعد ها هم اين تجربه رو تو زندگي ها و تو رفاقتها ديدم حتي تو دوستي ها و صميميت ها ، دوستي كه ديگه نمي خواد ارتباطش با تو ادامه پيدا كنه همين كار رو مي كنه ارتباط هر روزش با تو در هفته ميشه سه روز و بعد ميشه يه روز و بعد يك دفعه در ماه و بعد از يك سال هم از گوشه اي پيغامي ارسال مي كنه كه من به شما علاقه مندم و نگران شما هستم . تو دوستيها عليرغم خيلي ادعاها كه گفته مي شود ماندگار و هميشگيه اما مي بينم كه نه اينطور نيست و به صورت محترمانه و يا به شكل امروزي با كوتاي مخملي حذفت مي كنن.
خلاصه بگذريم اين وبلاگ هم مدتي بود هر هفته مطلب داشت ومدتي فاصله زمانيش در آپ كردن زياد شد به هر حال هر كسي يه پاياني داره ،و حالا هم اين وبلاگ در دوران كسالت خود به سر ميبره و منتظر است كه روزمرگش فرا برسد .
براي من و برايش دعا كنيد
ياعلي